خرید بک لینک
(link, Goa be Alright-Orange Marmalade) It’s alright, you can stop,you did all you couldIt’s alright,you can just let it go nowBecause you’re so awkward around peopleYou toss and tu all nightBut don’t try so hard by yourselfDon’t force it Even if you’re lonely,don’t let it showJust go with itDon’t be timidEven if tears flow, hold it backStop being the first to get hurtBut don’t try so hard by yourselfDon’t force it If you cover your body with thick darknessEven deep loneliness can be your friend,even the stars and the moonTomorrow will be betterPray in the mirror The moonlight is bright in the night skyI’ll tell you my secrets that no one knowsThe night dew comes into my eyesBecause words that are hard to sayKeep building up inside It’s alrightThank youYou did all you could ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 17:16

احتمالا همه آدمها روزهایی مثل امروز رو در زندگیشون تجربه میکنن. مثل من یا متفاوت با من. اما طرزی که با خودم صحبت کردم خیلی خوشحالم کردهبود. احساس ژاپنی وجودم به ماکسیمم رسیده. اینکه هر کس برای خودش یک همچین فرهنگی تعریف بکنه که در چارچوب اون فرهنگ بتونه و بخواد که ایدهآل عمل بکنه، غمها و ترسهاش رو بریزه و با اون زبون صحبت کنه، یک موهبته. من این رو به چشم یک فرصت میبینم و لحظاتی مثل تمام لحظات امروز در تمام صحبتهای خودم با تو فکر میکنم که چهقدر از ته قلب میخوام ازت که حتی یک لحظه هم ترکم نکنی. میدونی چه جور خونهای رو دوست دارم؟ خونههای باغچهدار و حیاطدار؟ خونهها شیک و مدرن و سفید؟ خونههای قدیمی و دنج؟ خونههای روشن و گرم؟ نه! خونهای که هیچکس ترکش نکنه و هر نقطهای که بود به اون خونه به عنوان امنترین محل دنیا فکر کنه. میخوام این خونه رو توی قلبم و برای تو بسازم. میخوام که تو هیچوقت اینجا رو ترک نکنی. هیچوقت رهام نکنی و هیچوقت ناامید و مستاصل نشم از فرط ندونستن حکمت تو. با تمام قلبم، با تمام وجودم این رو دعا میکنم.

برچسب: کعبه دلها,کعبه دل,کعبه دلها بدیعی, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 17:16

یک زمانی با حافظ برو و بیایی داشتم. نه ازین معمولیها. از این مدل ها که انگار با ما زندگی میکرد. به اتفاق هم که باز میکردم باز زنده بود و صحبت میکرد. وهمم شده بود که شاگردی حافظ هم میکنم. اصلا یک حافظ که باز میشد تا چند روز توجیه بود همه چیز. گذشته اون زمانهای من. گذشته کلاسهای عصرهای دوشنبهی حافظ. و بعد چهارشنبههای موعود. گذشته مریدی استاد الف بودن. گذشته شاگردی استاد م کردن. یک رد محوی مونده از همهاش که حالا ترانهی غمگین یک روز شلوغ - تنها شده، و جای خالی یک غزل حافظ برای یک شب دوشنبه انگار با هیچ شعری پر نمیشه. شعرهای دنیا تمام شدهاند و دل من از اشتیاق به هیچ شعری پر، تنها حسرت یک غزل حافظی رو داره که بگه دموعی بعدکم لاتحقروها/فکم بحر عمیقا من سواقی مدتهای خیلی خیلی زیاد شاید نزدیک به سه ماه بلکم بیشتره، که هیچ شعری رو کامل نخوندم. هیچ استتوس جیتاک شعر نشده، هیچ زمزمهای بخشی از یک شعر نبوده و ... نه اینکه عمدی در کار بوده باشه بلکه بیشتر چون شعرها دیگه به چشم نمیان و غزلهای حافظ هم که روز به روز از من بیشتر فرار میکنن.شعرها دیگه هیچ جور شعری نیستند. و شاعرها هیچ چیز جز ی

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 17:16

مراقب باشیم چی آرزو میکنیم ممکنه برآورده شه. این رو تا حالا چندجور مختلف هر جایی نوشتم ولی باز حواسم نیست و یادم میره حواسم به جوانب مختلف باشه. اصن این جوانب مختلف دیدن خیلی کار سختیه. پ.ن : نهار ژاپنی خوردم، یه همچین خوشیهای سادهای برای خودم تدارک میبینم. خوشمزه بود. ساده بود عین خودشون. :) پ.ن : پنجشنبه فکر میکردم حالا که فاینالش رو هم دادم، میتونم تا صد میلیون بشمرم و ساعت بخونم و یک متن هیراگانا رو عین بلبل!! :)) روخونی کنم، رسما حس میکنم یک دانشآموز زبان ژاپنیام. اینم یک خوشی دیگهاست پیچیدهتر از قبلیه اما برای همه جز خودم خیلی ساده حتی مسخره به نظر میرسه. عنوان به این بند ربط داره. پ.ن : اگر موقعی آدمی رو بخوام خیلی دوست داشته باشم، حتما دوست داشتنم رو با جدی گرفتن آرزوهاش بهش نشون میدم. ممکنه بقیه فکر کنن چه دوست داشتن خستهکنندهای. اما اونایی که اینجوری فکر میکنن هیچوقت آرزوهای واقعا بزرگی نداشتن. هیچوقت هم به آرزوهاشون مثه بچههاشون فکر نکردن. اصن اون آدمایی که اینجوری فکر کنن خیلی سخت قابل دوست داشتنن و کلا kill them! من خودم فهمیدم این خیلی بحث خوب و قویایه که کم ب

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 17:15

دخترم،

هیچ میدونستی اگر هاچ(زنبور عسل) بشی دنبالم بگردی، من قول میدم، قبل از ۹۱ قسمت پیدات کنم، دورت بگردم؟


پ.ن : تو ترلو یه برد ساختم به اسمت حتی دخترم 桜 پروژه دنبال تو گشتن واسم از مسیر کل زندگیم میگذره.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 17:15

کارم تمام نشده هنوز، اما یکهو وسط این همه کار دلم میخواد که سرم رو بگذارم روی میز و گریه کنم همینجور بیدلیل و نصفشب-طوری.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 17:15

امروز یک آدمی که خیلی بزرگه، و بزرگیش سقف نداره، از فرط ایمانش، از فرط علمش و از فرط فایق اومدنش به خیلی مشکلات، برام تعریف کرد، یه موقعی برای سربازی رفتنش کارش افتاده به یه جناب سروانی (یا هر چی که من نمیدونم) و اون با درست شدن کارش موافقت نکرده میگفت من اون روز بهش گفتم ممکنه شما ستارههای زیادی داشته باشین ولی کسی هست که ستارههاش از شما هم بیشتره. میگفت با همین یه جمله همه رو گذاشتم پشتسرم و ادامه دادم. میگفت راز من در گفتن اینجور جملاته واسه خودم، وقتی همه چی علیه منه. امروزم اینا رو گفتن واسه من، واسه اینکه من باید میشنیدم تو اون موقعیت و من ممنون بودم. پ.ن : آدمهایی که وقتی صحبت میکنن کلامشون شعر میشه، شعار میشه، جملهی بزرگان میشه. اینها همون آدمهای بزرگ زندگیمان. ممنونم آدم بزرگهای زندگی کوچیک و خیلی کوچیک من!

برچسب: کاروانی که بود بدرقه اش,کاروانی که بود بدرقه اش لطف خدا,کاروانی که بود, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 17:15

وقتی کاری نخواد که درست پیش بره، حالا من آسمون رو به زمین بدوزم. هم پیش نمیره. از شش و ربع تا الانه که میخوام فقط یه قطعه موسیقی پیدا کنم که سافت باشه، غمگین باشه و در عین حال فراز و فورد داشته باشه نه کسلکننده و یکنواخت، واسه کار کردنش وری یک کلیپ ویدیویی مستند ولی هیچجا نمیشه همچین مزخرفی رو سرچ کرد.شاید روی هم رفته هیچ کس همچین مزخرفی رو نساخته! اونقدر سرچ کردم که یوتیوب ترکید ینی درواقع التراسرف ترکید، این وسواسه یا دقت؟ :(( پ.ن :الان دیوونه میشم میخواستم این رو امشب ببندم که فردا برسم به کارام :(( پ.ن : میگن برو بخواب بعدا هه چی درست میشه.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 17:15

جودی بود فکر کنم به بابا لنگدرازش نوشته بود بابا لنگ دراز عزیزم امروز دلم میخواست ساعت رو میزی رو بردارم و از پنجره به دریا پرتاب کنم. تنها این میتونست حال من رو بهبود بده. ـــــــــــــــــــ من هم مینویسم. بابا لنگدراز عزیزم الان دلم میخواد ساعت رومیزیای رو که ندارم، از پنجرهای که رو به دریا باز نمیشه، به سمت دریایی که نیست پرت کنم. این برای روح خسته و جسم له شده من هم بهترین تسلی است. فقط اگر دریا بود، ساعت بود یا حتی من جودی بودم. با تشکر جودی

برچسب: بابا لنگ دراز,بابا لنگ دراز دانلود,بابا لنگ دراز دوبله فارسی, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 17:15

یک روزها و خاطراتی هستند که هیچوقت پاک نمیشند و این حرف جدیدی نیست اما همین که یکهو میرسم به یک نقطهی تکرار شده، تاریخهای علامت نخورده در تقویم تنها برای قدرتنمایی از دل چند سال روشن میشن و با قوت و حرص روی صفحات میرقصن با ریتمهای تند و سنگین و من مجبور میشم که در موردشون حرف بزنم. نه اونقدر وقتم آزاده که چیزی بنویسم درست و حسابی و ذهنم رو خالی کنم، نه اونقدر میتونم به این رقص بیاعتنا باشم که از کنارشون بگذرم و هیچچیز نگم انگار نه انگار. نمیشه بعضی روزها رو فراموش کرد. مثلا برف اون سال رو؟ پالتوی چارخونه قرمز رو؟لاک قرمز و سبز روی ناخنهام رو؟ از شبی مثل امشب چند شب توی ذهنم هست روشن و شفاف که اضافه بشن به سرما و رطوبت هوا نفس که میکشم، بخار درست میشه. ... یلدای ۹۴ ـ بخشی از نوشته . . . آنموقعها که جده بود و خانه و کرسی. ما چله را زیر کرسی، با تلویزیون سیاه سفیدی که هیچ وقت رنگی نشد، و با تخمههای با پوست و پستههای سرباز و آبنباتهای رنگی سر میکردیم.. همان آبنباتها که دورش شیرین بود میترکید از وسطش ترشی میریخت روی زبانت. بعد فال حافظ مادر بود و ما که نرسیده به خانه خو

برچسب: یلدا عباسی,یلدا,یلدا چت, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 17:15

صفحه بندی